2 سال و نه ماهگی نازنینم ...
سلام دختر نازنینم ... سلام گل زندگیم ...
2 سال و نه ماهگیت مبارک خوشگل من ...![]()
![]()
دختر نازنینم هر لحظه و هر ثانیه خدا رو شاکرم به خاطر وجود نازنینت تو لحظه لحظه های زندگیمون که شیرینی و نقل و نبات ثانیه ها و لحظات ما شدی ...![]()
![]()
به قدری شیرین زبونی می کنی و به قولی حرف های قلمبه سلمبه میزنی که فقط غش و ضعف می کنیم از این بلبل زبونی ها![]()
![]()
این ماه یه سفر چند روزه به مشهد و یه سفر هم به اراک داشتیم.
چون مامان مریم رفته بود مکه و نبود ما و باباجون اینا هم رفتیم مشهد. تو هواپیما که تو صندلی خودت پیش خاله فاطمه نشسته بودی و کلی صحبت و بازی می کردید. وقتی هم که رسیدیم هتل چون دو تا اتآق مجزا بودیم همش بین اتاق ها در حال رفت و آمد بودی یا به قول خودت با خاله فاطمه بپر بپر بازی می کردی و حسابی شیطونی می کردید. البته این سری خیلی حرم نبردمت فقط شبها می بردمت و ظهرها با خاله فاطمه می موندید هتل و صبح ها هم چون خوای بودی پیش بابا مجتبی می موندی. ![]()
البته ظهر عرفه بعد از ناهار رفتیم حرم ولی با این که تو کالسکه بودی چون خیلی خیلی شلوغ بودی یه خورده بهانه گیری میکردی.
موقع برگشت هم که با قطار بودیم و کلی بهت خوش گذشت همش پله های نردبون کوپه رو بالا پایین می کردی و آتیش می سوزوندی و به قدری خسته شدی که وقتی از قطار پیاده شدی و تو کالسکهگذاشتمت از فرط خستگی زیاد بیهوش شدی. ![]()
در کل این سفر هم خیلی خوش گذشت با اینکه جای مامان مریم حسابی خالی بود.![]()
بعد از سفر مشهد به چند روزی با باباجی و عمو مجید رفتیم اراک خونه پسر عموی باباجی که خیلی مهمون نواز بودن و اونجا هم خیلی خوب بود.![]()
یه دختر 4 ساله به اسم آوا داشتن که یه داداش داشت که 9 ماهش بود به اسم اراد. شما و آوا یه خورده با هم بازی می کردید و یه خورده دعوا که بیشتر اون چون بزرگتر بود قلدر بازی در می آورد و شما گریه می کردی. اما رابطهت با آراد خیلی خوب بود تا جایی که همش می خواستی پیشت باشه و حتی یه بار دم گوش من گفتی مامان چرا برام داداش نمیاری ...![]()
![]()
![]()
در کل این سفر هم خیلی خوب بود مخصوصا برای شما که بعد از گذشت چند ماه هنوز یاد آراد میکنی ..
.
بریم سراغ عکسهای گل دخترم ...
قربون ژست گرفتنت عسلم![]()




یسنا گلی آماده شدن برن حرم😊😊😊



یسنا خانم تو عروسی دوست بابا مجتبی😍😍


اینم یسنا خانم و عشقش اراد😀😀😀


یسنا و اوا😁😁

این عکس هم تو راه برگشت از اراک تو مجموعه مهر و ماه هست😊

این دو تا عکس هم ایمان ازت گرفته با این که تو صورتت آثار بستنی مشهودهست ولی چون قشنگ بود دلم نیومد نزارم😀😀راستی لباس های تنت هم همون جا به انتخاب خودت از ال سی واکیکی گرفتیم و به اصرار خود ت تنت کردی😍😍





2 سال و نه ماهگی نازنینم ... 
